۰
تاریخ انتشار
پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۶:۴۶
به مناسبت میلاد هفتمین نور شیعه

امام موسی کاظم (ع) و شهید فخّ

امام موسی کاظم (ع) و شهید فخّ
به گزارش خبرگزاری رضوی، نام او موسی، لقبش کاظم، مادرش بانویی بافضیلت به نام حمیده و پدرش پیشوای ششم حضرت صادق (ع) است. او در ۲۰ ذی‌حجه سال ۱۲۸ ه.ق (هزار و ۳۱۲ سال پیش امروز) در سرزمین ابواء (یکی از روستاهای اطراف مدینه) متولد شد و در سال ۱۸۳ یا ۱۸۶ ه.ق به شهادت رسید. از سال ۱۴۸ که امام صادق (ع) به شهادت رسید، دوران امامت حضرت کاظم (ع) آغاز شد. آن حضرت در این دوران با خلفای یادشده معاصر بود: منصور دوانیقی (۱۳۶ - ۱۵۸)، محمد معروف به مهدی (۱۵۸ - ۱۶۹)، هادی (۱۶۹ - ۱۷۰) و هارون (۱۷۰ - ۱۹۳).
هنگام رحلت امام صادق (ع) منصور دوانیقی، خلیفه مشهور و ستمگر عباسی، دراوج قدرت و تسلط بود. ویکسی بود که برای تثبیت پایه های حکومت خود، انسان های فراوانی را به قتل رسانید. او در این راه نه تنها شیعیان، بلکه فقها و شخصیت های مخالف خود از جهان تسنن را نیز سخت آزار می داد؛ چنانکه «ابو حنیفه» را به جرم اینکه ضد او به پشتیبانی از «ابراهیم» (پسر عبدالله محض و رهبر قیام ضد عباسی در عراق) فتوا داده بود، شلاق زد و به زندان افکند.
امام کاظم (ع) پس از وفات پدر، در سن بیست سالگی با چنین زمامدار ستمگری روبرو شد که حاکم بلامنازع قلمرو اسلامی به شمار می رفت؛ منصور وقتی توسط محمد بن سلیمان (فرماندار مدینه) از درگذشت امام صادق (ع) آگاه شد، طی نامه ای به وی نوشت: اگر جعفر بن محمد [ع] شخصی را جانشین خود قرار داده، او را احضارکن و گردنش را بزن. 
طولی نکشید که گزارش فرماندار مدینه به این مضمون به بغداد رسید: جعفر بن محمد [ع] ضمن وصیت نامه رسمی خود، پنج نفر را به عنوان وصی خود برگزیده که عبارتند از: خلیفۀ وقت؛ منصور دوانیقی محمد بن سلیمان؛ فرماندار مدینه و خود گزارش‌دهنده، عبدالله بن جعفر بن محمد؛ برادر بزرگ امام کاظم (ع) و موسی بن جعفر (ع) و حمیده؛ همسر آن حضرت.
فرماندار در ذیل نامه کسب تکلیف کرده بود که کدام یک از این افراد را باید به قتل برساند؟ منصور که هرگز تصور نمی کرد با چنین وضعی روبرو شود، فوق العاده خشمگین شد و فریاد زد: اینها را نمی شود کشت. البته این وصیتنامه امام یک حرکت سیاسی بود؛ زیرا حضرت صادق (ع) قبلا امام بعدی و جانشین واقعی خود؛ یعنی حضرت کاظم (ع) را به شیعیان خاص و خاندان علوی معرفی کرده بود، ولی از آنجا که از نقشه های شوم و خطرناک منصور آگاهی داشت، برای حفظ جان پیشوای هفتم چنین وصیت کرده بود.
خلافت مهدی عباسی
دوران سیاه خلافت منصور که سایه شوم آن در سراسر کشور اسلامی سنگینی می کرد، با مرگ وی به پایان رسید و مردم پس از ۲۲ سال تحمل رنج وفشار، نفس راحتی کشیدند. پس از وی فرزندش محمد مشهور به مهدی روی کار آمد. زمامداری مهدی ابتدا با استقبال گرم عموم مردم روبرو شد، زیرا وی نخست در باغ سبز به مردم نشان داد و با فرمان عفو عمومی تمام زندانیان سیاسی را (اعم از بنی هاشم و دیگران) آزاد کرد و به قتل، کشتار و شکنجه و آزار مردم خاتمه داد. تمام اموال منقول و غیرمنقول مردم را که پدرش مصادره و ضبط کرده بود، به صاحبان آنها تحویل داد و مقدار زیادی از موجودی خزانه بیت المال را در میان مردم تقسیم کرد.
طبق نوشته مسعودی، مورخ مشهو مجموع اموالی که منصور به زور از مردم گرفته بود، بالغ بر ششصد میلیون درهم و چهارصد میلیون دیناربود و این مبلغ غیراز مالیات اراضی و خراج هایی بود که منصور در زمان خلافت خود از کشاورزان گرفته بود. چون به دستور وی تمام این اموال به عنوان بیت المال مظالم در محل مخصوصی نگهداری می شد و نام صاحب هرمالی روی آن نوشته شده بود، مهدی همه آنها را تفکیک کرد و به صاحبان اموال و یا وراث آنها تحویل داد. شاید یکی از عوامل اقدام مهدی این بود که وقتی روی کار آمد، جنبش‌ها و نهضت های ضداستبدادی علویان به وسیله منصور سرکوب شده و آرامش نسبی بر قرار شده بود. در هر حال این آزادی، امنیت و رفاه اقتصادی موجبات رضایت گروه های مختلف اجتماع را فراهم آورد و خون تازه ای در شریان حیات اجتماعی و اقتصادی انداخت. البته اگر این رویه ادامه پیدا می‌کرد آثار درخشانی به بار می‌آورد، ولی طولی نکشید که برنامه خلیفه عوض شد و خلیفه جدید چهره اصلی خود را آشکار کرد و برنامه‌های خلفای پیشین از سر گرفته شد.
روی کار آمدن هادی عباسی
سال ۱۶۹ هجری در تاریخ اسلام سالی بحرانی، تاریک و پرتشنج و غم‌انگیز بود؛ زیرا در این سال پس از مرگ مهدی عباسی فرزندش هادی که جوانی خوشگذران و مغرور و ناپخته بود، به خلافت رسید و حکومت وی سرچشمه حوادثی تلخ و گرانبار برای جامعه اسلامی شد.
البته نشستن هادی به جای پدر، موضوع تازه ای نبود؛ زیرا از مدت ها قبل حکومت اسلامی به وسیله خلفای ستمگر، به صورت رژیم موروثی درآمده بود و در میان دودمان اموی و عباسی دست به دست می گشت و انتقال قدرت ها از این راه که با سکوت تلخ و اجباری مردم همراه بود، تقریبا مساله ای عادی شده بود. آنچه تازگی داشت، سپرده شدن سرنوشت مسلمانان به دست جوانی ناپخته، فاقد صلاحیت، بوالهوس و خوشگذران مثل هادی بود، زیرا هنگامی که وی بر مسند خلافت تکیه زد، هنوز ۲۵ ساله نشده بود و از جهات اخلاقی به هیچ وجه شایستگی احراز مقام خطیر خلافت و زمامداری جامعه اسلامی را نداشت.
او جوانی میگسار، سبکسر و بی‌بندوبار بود؛ طوری که حتی پس از رسیدن به خلافت، اعمال سابق خود را ترک نکرد و شئون ظاهری خلافت را حفظ نمی کرد. علاوه بر این، فردی سنگدل، بدخوی، سختگیر و کج رفتار بود. هادی در محیط آلوده در بار عباسی تربیت یافت و از پستان چنین رژیم خودخواه وستمگر وزورگویی شیر خورده بود. با چنین پرورشی، اگر خلافت نصیب وی نمی شد، درجرگه جوانان زورگو و تهی‌مغزی قرار می گرفت که جز هوسرانی و خوشگذرانی هدف دیگری ندارند.
بزم‌های ننگین هادی
او در زمان خلافت پدر، همراه برادرش هارون جمعی از خوانندگان را به بزم اشرافی خود که با بیت المال برگزار می شد، دعوت می کرد و به میگساری و عیش و طرب می پرداخت. او آنچنان در این کار افراط می کرد که گاهی پدرش مهدی آن را تحمل نکرده ندیمان و آوازه خوانان مورد علاقه او را تنبیه می کرد. چنانکه یکبار «ابراهیم موصلی»، خواننده مشهور آن زمان را از شرکت در بزم او نهی کرد و چون هادی دست بردار نبود، ابراهیم را به زندان افکند.
هادی که در زمان پدر، گاهی به خاطر رفتار زننده خود با مخالفت پدر روبرو می‌شد، پس از آنکه به خلافت رسید، آزادانه به عیاشی پرداخت و اموال عمومی مسلمانان را صرف بزم های شبانه و شب نشینی‌های آلوده خود کرد. به گفته مورخان، او «ابراهیم موصلی» را به دربار خلافت دعوت می کرد و ساعت ها به آواز او گوش می‌داد و به حدی به او دل بسته بود که اموال و ثروت زیادی به او می بخشید؛ طوری که یک روز مبلغ دریافتی او از خلیفه، به یکصد و پنجاه هزار دینار بالغ شد، پسر ابراهیم می گفت: اگر هادی بیش از این عمر می کرد، ما حتی دیوارهای خانه مان را از طلا و نقره می ساختیم.
روزی « ابراهیم موصلی» چند آواز برای وی خواند و او را سخت به هیجان درآورد. هادی او را تشویق کرد و مکرر از وی خواست که مجددا بخواند. در پایان بزم، به یکی از پیشکاران خود دستور داد دست ابراهیم را بگیرد و به خزانه بیت المال ببرد تا او هر قدر خواست از اموال مسلمین بردارد، و حتی اگر خواست تمام بیت المال را ببرد، او را آزاد بگذارد. ابراهیم می گوید: وارد خزانه بیت المال شدم و فقط پنجاه هزار دینار برداشتم!
با چنین طرز رفتار و روش، پیدا بود او از عهده مسئولیت سنگین اداره امور جامعه اسلامی برنخواهد آمد، به همین دلیل، در دوران خلافت او، کشور اسلامی که در آغاز نسبتا آرام بود و همه ایالات و استان ها به اصطلاح مطیع حکومت مرکزی بودند، بر اثر رفتار زننده و اعمال زشت وی، دستخوش اضطراب و تشنج شد و از هرسو موج نارضایی عمومی پدیدار.
البته علل مختلفی موجب پیدایش این وضع شد ولی عاملی که بیش از هرچیز به نارضایی وخشم مردم دامن زد، سختگیری هادی نسبت به بنی هاشم و فرزندان علی (ع) بود. او از آغاز خلافت، سادات وبنی هاشم را زیر فشار طاقت فرسا گذاشت و حق آنها را که از زمان خلافت مهدی از بیت المال پرداخت می شد، قطع کرد و با تعقیب مداوم آنان، رعب و وحشت شدیدی در میان آنان به وجود آورد و دستور داد آنان را در مناطق مختلف باز داشت و روانه بغداد کردند.
فاجعه خونین سرزمین فخّ
این فشارها، رجال آزاده ودلیر بنی هاشم را به ستوه آورده آنها را به مقاومت در برابر یورش های پی در پی وخشونت آمیز حکومت ستمگر عباسی واداشت و در اثر همین بیدادگری ها، کم کم، نطفه یک نهضت مقاومت در برابر حکومت عباسی به رهبری یکی از نوادگان امام حسن مجتبی (ع) به نام «حسین صاحب فخ» منعقد شد. البته هنوز این نهضت شکل نگرفته و موعد آن که موسم حج بود، فرا نرسیده بود ولی سختگیری های طاقت‌فرسای فرماندار وقت مدینه، باعث شد آتش این نهضت زودتر شعله‌ور شود.
فرماندار مدینه که از مخالفان خاندان پیامبر بود، برای خوش‌خدمتی به دستگاه خلافت و گویا به منظور اثبات لیاقت خود هرروز به بهانه ای رجال و شخصیت های بزرگ هاشمی را اذیت می کرد. از جمله، آنها را مجبور می کرد هر روز در فرمانداری حاضر شده خود را معرفی نمایند. او به این هم اکتفا نکرده، آنها را ضامن حضور یکدیگر قرار می داد و یکی را به علت غیبت دیگری، مؤاخذه و بازداشت می کرد. یک روز «حسین صاحب فخ» و «یحیی بن عبدالله» را به خاطر غیبت یکی از بزرگان بنی هاشم سخت مؤاخذه کرد و به عنوان گروگان بازداشت، همین امر مثل جرقه ای که به انبار باروتی برسد، موجب انفجار خشم و انزجار هاشمیان شد، نهضت آنها را جلو انداخت و آتش جنگ را در مدینه شعله‌ور کرد.
شهید فخّ کیست؟
چنانکه اشاره شد، رهبری این نهضت را حسین بن علی مشهور به شهید فخ، نواده حضرت مجتبی (ع)، به عهده داشت. او یکی از رجال برجسته، با فضیلت و شهامت و عالیقدر هاشمی بود. مردی وارسته و بخشنده و بزرگوار و از نظر صفات عالی انسانی، چهره معروف و ممتاز به شمار می رفت. او از پدر و مادر بافضیلت و پاکدامنی که در پرتو صفات عالی انسانی به زوج صالح مشهور بودند، به دنیا آمد و در خانواده فضیلت و تقوی و شهامت پرورش یافت. پدر و دایی و جد و عموی مادری و عده ای دیگر از خویشان و نزدیکان او، توسط «منصور دوانیقی» به شهادت رسیده بودند و این خانواده بزرگ که چند نفر از مردان خود را در راه مبارزه با دشمنان اسلام قربانی داده بود، پیوسته در غم و اندوه عمیقی فرو رفته بود.
حسین که در چنین خانواده ای پرورش یافته بود، هرگز خاطره شهادت پدر و بستگان خود را به دست دژخیمان منصور فراموش نمی کرد و یادآوری شهادت آنان روح پر شور و دلیر او را که لبریز از احساسات ضد عباسی بود، سخت آزرده می کرد، ولی به علت نامساعد بودن اوضاع و شرایط، ناگزیر از سکوت دردآلودی بود. او که قبلا احساساتش جریحه دار شده بود، بیدادگری‌های هادی عباسی و مخصوصا حاکم مدینه، کاسه صبرش را لبریز کرد و او را به سوی قیام ضد حکومت هادی پیش برد.
شکست نهضت
به محض آنکه حسین قیام کرد، عده زیادی از هاشیمان و مردم مدینه با او بیعت کرده با نیروهای هادی به نبرد پرداختند و پس از آنکه طرفداران هادی را مجبور به عقب نشینی کردند، به فاصله چند روز، تجهیز قوا و به سوی مکه حرکت کردند تا با استفاده از اجتماع مسلمانان در ایام حج، شهر مکه را پایگاه قرار داده و دامنه نهضت را توسعه بدهند. گزارش جنگ مدینه و حرکت این عده به سوی مکه، به اطلاع هادی رسید. هادی سپاهی را به جنگ آنان فرستاد. در سرزمین «فخّ» دو سپاه به هم رسیدند و جنگ سختی در گرفت. در جریان جنگ، حسین و عده ای دیگر از رجال و بزرگان هاشمی به شهادت رسیدند و بقیه سپاه او پراکنده شدند و عده ای نیز اسیر شده پس از انتقال به بغداد به قتل رسیدند.
مزدوران حکومت هادی به کشتن آنان اکتفا نکرده از دفن اجساد آنان خود داری کردند و سرهایشان را از تن جدا و ناجوانمردانه برای هادی عباسی به بغداد فرستادند که به گفته بعضی مورخان تعداد آنها متجاوز از صد بود. شکست نهضت شهید فخّ فاجعه بسیار تلخ و دردآلودی بود که دل همه شیعیان و مخصوصا خاندان پیامبر را سخت به درد آورد و خاطره فاجعه جانگداز کربلا را در خاطره‌ها زنده کرد. این فاجعه به قدری دلخراش و فجیع بود که سال‌ها بعد، امام جواد (ع)، امام نهم شیعیان، می فرمود: پس از فاجعه کربلا هیچ فاجعه ای برای ما بزرگ‌تر از فاجعه فخّ نبوده است.
محله شهداء(محل شهادت ودفن صاحب فخ) در مکه
محله شهداء (محل شهادت ودفن صاحب فخ) در مکه
پیشوای هفتم و شهید فخّ
این حادثه بی ارتباط با روش پیشوای هفتم نبود؛ زیرا نه‌تنها آن حضرت از آغاز تا تشکیل نهضت از آن اطلاع داشت، بلکه با حسین شهید فخّ در تماس و ارتباط بود. گرچه پیشوای هفتم شکست نهضت را پیش بینی می کرد، هنگامیکه احساس کرد حسین در تصمیم خود استوار است، به او فرمود: گرچه تو شهید خواهی شد، درجهاد و پیکار کوشا باش. این گروه، مردمی پلید و بدکارند که اظهار ایمان می کنند ولی در باطن ایمان و اعتقادی ندارند، من در این راه اجر و پاداش شما را از خدای بزرگ می خواهم.
پس از شهادت حسین بن علی، هنگامی که سر بریده او را به مدینه آوردند، پیشوای هفتم از مشاهده آن سخت افسرده شد و با تاثر و اندوه عمیق فرمود: به خدا سوگند او یک مسلمان نیکوکار بود، بسیار روزه می‌گرفت، فراوان نماز می‌خواند، با فساد و آلودگی مبارزه می‌کرد، وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را انجام می‌داد و در میان خاندان خود بی‌نظیر بود. ( ابوالفرج الاصفهانی، مقاتل الطالبین، ص ۳۰۲)
از طرف دیگر هادی عباسی که می دانست پیشوای هفتم بزرگ ترین شخصیت خاندان پیامبر است و سادات و بنی هاشم از روش او الهام می گیرند، پس از حادثه فخّ، سخت خشمگین شد؛ زیرا اعتقاد داشت در پشت پرده، از جهاتی رهبری این عملیات را آن حضرت به عهده داشته است. به همین جهت امام هفتم را تهدید به قتل کرده گفت: «به خدا سوگند، حسین (صاحب فخ) به دستور موسی بن جعفر بر ضد من قیام کرده و از او پیروی نموده است، زیرا امام و پیشوای این خاندان کسی جز موسی۔ بن جعفر نیست. خدا مرا بکشد اگر او را زنده بگذارم. 
این تهدیدها گرچه از طرف پیشوای هفتم با خونسردی تلقی شد، در میان خاندان پیامبر و شیعیان و علاقه‌مندان آن حضرت سخت ایجاد وحشت کرد، ولی پیش از آنکه هادی موفق به اجرای مقاصد پلید خود شود، طومار عمرش درهم پیچیده شد و خبر مرگش موجی از شادی و سرور در مدینه برانگیخت.
 
مرجع : ایرنا
کد مطلب ۴۵۰۳۹
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما